سال 1393 هم از راه رسيد و کوله بارم سنگين تر شد.
از يکي دو روز قبل سال تحويل حالم دگرگون بود
دست خودم نبود به هيچ عنوان
نميتونستم خودمو کنترل کنم
براي خودمم اين حال جالب بود
تو سرکار که روزاي اخر اوج شلوغي بود و کارامو ميکردم اشکام امون نميداد
هيچ چيزي آرومم نميکرد
حتي شهرام که هميشه از بودنش احساس آرامش ميکردم
دوست داشتم تنها باشم
روز سال تحويل شهرام اومد دنبالم خونه مامانم بودم
رفتيم براي خريد جون اصلا وقت نکرده بودم چيزي براي خودم بخرم
يه از اوايل 4 ماهگي يعني از 16 هفتگي هم يه کوشولو شکمم حالت ني ني داري شده بود
مانتوهام ديگه تو تنم قشنگ واي نمي ايستاد
رفتيم قائم جاي پارک نبود
رفتيم مفتح
سارافون هارو ديدم اصلا خوشم نيومد
رفتم هفت تير و حسابي گشتم
يه سري خريد کردم
رفتم کفش خريدم
تو راه حونه هم هي شهرام ازم مي پرسيد چرا حالت خوب نيست
نميتونستم بهش بگم حسمو
اخه ميريزه بهم
دوباره حالت هاي افسردگيش برميگرده
ميفهمم وقتي گريه ميکنم اون حالش بد ميشه
مجبور بودم اروم اروم گريه کنم
بدون اينکه اون بفهمه
يه جايي ديگه طاقت نياوردم
بهش گفتم
ميدوني يه سري لحظه ها نابه
يه سري لحظه ها برات خاصه
دوست داري همه چيزش با هم جور باشه تا تو حالت خوب باشه
نگام کرد ديد اشکام دست خودم نيست
داشت رانندگي ميکرد
دست کشيد روي صورتم و اشکام رو پاک کرد
گفت حال انيتا خوب ميشه
با گريه گفتم
اره خدا بزرگه
ديگه باقي راه اشکاي من بود و نگاهم به بيرون
رسيديم خونه ساعت پنج بود
لحظه هاي پارسال که آنيتا بستري بيمارستان بود مثل فيلم از جلوي چشمام ميگذشتن
نزديک اذان شد وضو گرفتم نماز خوندم و تو سجده گريه کردم
واي خداي من سبک نميشدم
اينگار يه چيزي توي گلوم مونده بود
حال خودم براي خودم عجيب بود
((يه روز قبل سال تحويل داشتم براي مامانم و بابام تو ماشين رو کارت هديه اي که براي عيديشون گذاشته بودم
مينوشتم
به اميد سالي نيکو و سرشار از سلامتي و دل خوش
گريه ميکردم
دلم ميخواست اينارو انيتا بهشون بده ))
لحظه سال تحويل
من وشهرام نشستيم روي مبل کنار
جفتمون قران باز کرديم
يادم نيست چه سوره اي اومد
ولي يه جاش خيلي زيبا بود برام
به شهرام هم نشون دادم
نوشته بود
توکل کنيد به خدا و ديگر به هيچ چيزي کار نداشته باشيد
قران رو بستم
بعد نماز و سال تحويل اينگار اروم شدم
اماده شديم رفتيم خونه مادرشوهرمم
چون فرداش راهي شمال بوديم
سوم شب از فريدونکنار راه افناديم
هوا سرد بود ولي به هرحال خوب بود
درسته که همش انيتا تو بغلم بود و اصلا تو صندلي ماشينش بند نميشد
درسته که تو رستوران انيتا همه نگاه آنيتا ميکردن که چرا خودش غذا نميخوره
چرا بدنش شله
چرا راه نميره
و من حسابي ناراحت ميشدم
ولي روي هم رفته خوب بود
از روز چهارم هم شهرام رفته خونه رو رنگ ميکنه
هرچي بهش گفتيم بده نقاش
گفت نه براي روحيه ام خوبه
منم بايد وسايل هارو جمع کنم و اماده اسباب کشي بشم ولي کو حس و حال
اصلا دل و دماغ ندارم
انشالله امسال سال سلامتي همه بچه هاي بيمار باشه.


سال 1393 هم از راه رسيد و کوله بارم سنگين تر شد. 